خیلی دلم گرفته بود !
تصمیم داشتم کلی بنویسم !
اما فقط و فقط سکوت کمکم کرد !
گاهی وقتا تو شرایطی گیر میکنی که نمی دونی چی باید بگی ! اصلا هیچی نمی تونی بگی !
(لحظه ی مرگمه اگه ، ارزون بشه گرونیم !)![]()
خیلی نگرانم
خدایا کمکم کن !![]()
گند زدم به کنکووووووور !
وااااااااااای![]()
دوران بچگیم دوستای من یعنی کسانی که من در روز باهاشون بودم بچه های همسایه بودن
بیتا ، صبا ، مهسا ، مریم ، امین ،...
صبا که ازین محل رفت و خیلی کم می بینمش اما با بیتا هنوز با هم همسایه و دوست هستیم !
بیتا قدیمی ترین و اولین دوست زندگیمه !
امین هم هنوز هستش ! بزرگ شده ! گاهی وقتا به هم سلام میکنیم و گاهی وقتا هم هیچ !
میلاد ، عرفان ، و چند تا داداش ( هادی و رسول و ... ) بودن! ما با اونا کاری نداشتیم !
یادمه بیشتر دوچرخه سوار ی می کردیم !
بچگیمو با همینا گذروندم البته بیشتر با صبا و بیتا !
در تمام زندگیم دوست داشتم پسر باشم !
یادش بخیر ...
با موهای پسرونه و شلوارک و پاهای زخمی و کبود!
چه آتیش پاره ای بودم ......!!!![]()
***
از دوران مهدکودک چیز قابل ذکری یادم نیست !
***
کلاس پنجم دبستان که بودم به طور جدی وارد ورزش شدم ، قبل اون کوه و شنا می رفتیم اما تفریحی بود !
راهنمایی در رشته ی دو میدانی و پرش طول بودم ! خانم اقبالی مربیم به من میگفت : نابغه ی ورزشی !
هم سرعتی بودم هم استقامتی !
یادش بخیر !
اما از اون خاطرات فقط مدالهاش مونده که حالا با دیدنشون یه جورایی حسرت میخورم ! به خاطر اون چیزی که بودم و چیزی که الان هستم !
خلاصه جونجونی مربی بودم !چندین مدال گرفته بودم و ...
اما بعد یه مدت خستم کرد !
دیگه واسم جذابیت نداشت !
به کلی ولش کردم !
یه مدت هم خبرنگار افتخاری دوچرخه ( هفته نامه همشهری ) شده بودم ! اون مدت فقط میخوندم ! از نوشته های در بطری تا ...
من بودم و کلی کتاب و مجله و روزنامه که شوق خوندنشون ولم نمی کرد ! یادمه شبهای زیادی رو تا صبح بیدار میموندم و فقط کتاب میخوندم !
تو این مدت بیشتر خلوت و تنهایی رو به جمع و مهمونی و .. ترجیح می دادم !
یکی از کتابایی که تو زندگیم موثر بود (دنیای سوفی) بود با کتابهای صادق هدایت ! ممکنه اثر بد هم گذاشته باشن ! یعنی مطمئنم ! مخصوصا دنیای سوفی !
منو درگیر یه سری مسائل و پرسش ها کرد که واسه یه بچه تو اون سن و سال خیلی سنگین بود ! وقتی به جوابا نمی رسیدم و درکشون نمی کردم احساس پوچی میکردم ! کل زندگی رو پوچ می دیدم ! از کتاب خسته شدم ! البته دلیلشم مرجعهای اشتباهی بود که واسه خوندن انتخاب کرده بودم !
بعد اون رفتم سراغ گیتار ! اما اونم خیلی زود رهاش کردم !
تا اینکه رفتم سراغ یه ورزش دیگه !
سنگ نوردی !
چقدر علاقه داشتم !
به این یکی هم علاقه داشتم و هم پشتکار !
اما متاسفانه مامان بابام ، مخالفت کردن با رفتنم !
به 2 دلیل !
یکی خطرش و سر به هوایی من !
و دلیل دوم ، مریم ، همسایه قدیمیمون که اصلا دختر خوبی نبود تماما با من بود واسه همینا مامان بابام اصلا راضی نبودن !
پیرامید و صعود یه جورایی به زندگیم انرژی داده بود !
سالن سنگ نوردیمون توی استادیوم آزادی بود! تو حراست اونجا یه آقایی بود به اسم آقای امیری ! یه سگ به تمام معنا! یه آدم گیر ! یه ...
بعد ایجاد یه سری مشکلات بدجوری توی ذوقم خورد جریاناتی که پیش اومد و گیر دادنای مامان بابام دست به دست هم دادن که با سنگنوردی برای همیشه خداحافظی کنم !![]()
دیگه تو زندگیم چیزی حائز اهمیت نبود ! یعنی چیزی واسم وجود نداشت که دوست داشته باشم و بخوام انجامش بدم!
فقط تکرار بود در کنار خاطرات تلخ !![]()
درطول زندگیم ، هیچ وقت بچه ی درسخونی نبودم ! اما همیشه نمراتم عالی بود !
یادمه گاهی وقتا مامانم و نونو (خواهرم) گیر میدادن تقلب می کنی !
این اواخر نه ورزشو ادامه دادم نه گیتار !و نه نمازمو میخوندم !الکی شبو روز میکردم و روز رو شب ! فقط گهگاهی صادق هدایت میخوندم و یه وقتاییم میومدم وبلاگ مینوشتم و اونم که ...........
بیشتر رو حوادث تلخ و آدمایی که آزارم میدادند مانور میدادم !
اما الان می فهمم خیلی چیزا ارزش اینو ندارن که آدم بخواد به اونا فکر کنه!
اصلا حیف سلولای مغزی من که بخواد حتی یاد و خاطراتی بی ارزش توش ذخیره بشه !
دیگه نمیخوام خودمو درگیر گذشته کنم !
گذشته گذشت ورفت !
از حالا به بعد .......![]()