تبليغاتX
؟!!

؟!!

 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

خیلی دلم گرفته بود !

تصمیم داشتم کلی بنویسم !

اما فقط و فقط سکوت کمکم کرد !

گاهی وقتا تو شرایطی گیر میکنی که نمی دونی چی باید بگی ! اصلا هیچی نمی تونی بگی !

(لحظه ی مرگمه اگه ، ارزون بشه گرونیم !)

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

رتبه ها هفته آینده میاد

خیلی نگرانم

خدایا کمکم کن !

گند زدم به کنکووووووور !

وااااااااااای

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

 دوران بچگیم دوستای من یعنی کسانی که من در روز باهاشون بودم بچه های همسایه بودن

بیتا ، صبا ، مهسا ، مریم ، امین ،...

صبا که ازین محل رفت و خیلی کم می بینمش اما با بیتا هنوز با هم همسایه و دوست هستیم !

بیتا قدیمی ترین و اولین دوست زندگیمه !

امین هم هنوز هستش ! بزرگ شده ! گاهی وقتا به هم سلام میکنیم و گاهی وقتا هم هیچ !

میلاد ، عرفان ، و چند تا داداش ( هادی و رسول و ... ) بودن! ما با اونا کاری نداشتیم !

یادمه بیشتر دوچرخه سوار ی می کردیم !

بچگیمو با همینا گذروندم البته بیشتر با صبا و بیتا !

در تمام زندگیم دوست داشتم پسر باشم !

یادش بخیر ...

با موهای پسرونه و شلوارک  و پاهای زخمی و کبود!

چه آتیش پاره ای بودم ......!!!

***

از دوران مهدکودک چیز قابل ذکری یادم نیست !

***

کلاس پنجم دبستان که بودم به طور جدی وارد ورزش شدم ، قبل اون کوه و شنا می رفتیم اما تفریحی بود !

راهنمایی در رشته ی دو میدانی و پرش طول بودم ! خانم اقبالی مربیم به من میگفت : نابغه ی ورزشی !

هم سرعتی بودم هم استقامتی !

یادش بخیر !

اما از اون خاطرات فقط مدالهاش مونده که حالا با دیدنشون یه جورایی حسرت میخورم ! به خاطر اون چیزی که بودم و چیزی که الان هستم !

خلاصه جونجونی مربی بودم !چندین  مدال  گرفته بودم و ...

اما بعد یه مدت خستم کرد !

دیگه واسم جذابیت نداشت !

به کلی ولش کردم !

 یه مدت  هم خبرنگار افتخاری دوچرخه ( هفته نامه همشهری ) شده بودم ! اون مدت فقط میخوندم ! از نوشته های در بطری تا ...

من بودم و کلی کتاب و مجله و روزنامه که شوق خوندنشون ولم نمی کرد ! یادمه شبهای زیادی رو تا صبح بیدار میموندم و فقط کتاب میخوندم !

تو این مدت بیشتر خلوت و تنهایی رو به جمع و مهمونی و .. ترجیح می دادم !

یکی از کتابایی که تو زندگیم موثر بود (دنیای سوفی) بود با کتابهای صادق هدایت  ! ممکنه اثر بد هم گذاشته باشن ! یعنی مطمئنم ! مخصوصا دنیای سوفی !

 منو درگیر یه سری مسائل و پرسش ها کرد که واسه یه بچه تو اون سن و سال خیلی سنگین بود ! وقتی به جوابا نمی رسیدم و درکشون نمی کردم احساس پوچی میکردم ! کل زندگی رو پوچ می دیدم ! از کتاب خسته شدم ! البته دلیلشم مرجعهای اشتباهی بود که واسه خوندن انتخاب کرده بودم !

بعد اون رفتم سراغ گیتار ! اما اونم خیلی زود رهاش کردم !

تا اینکه رفتم سراغ یه ورزش دیگه !

سنگ نوردی !

چقدر علاقه داشتم !

به این یکی هم علاقه داشتم و هم پشتکار !

اما متاسفانه مامان بابام ، مخالفت کردن با رفتنم !

به 2 دلیل !

یکی خطرش و سر به هوایی من !

و دلیل دوم ، مریم ، همسایه قدیمیمون که اصلا دختر خوبی نبود تماما با من بود واسه همینا مامان بابام اصلا راضی نبودن !

 پیرامید و صعود یه جورایی به زندگیم انرژی داده بود !

سالن سنگ نوردیمون توی استادیوم آزادی بود! تو حراست  اونجا یه آقایی بود به اسم آقای امیری ! یه سگ به تمام معنا! یه آدم گیر ! یه ...

بعد ایجاد یه سری مشکلات بدجوری توی ذوقم خورد جریاناتی که پیش اومد و گیر دادنای مامان بابام دست به دست هم دادن که با سنگنوردی برای همیشه خداحافظی کنم !

دیگه تو زندگیم چیزی حائز اهمیت نبود ! یعنی چیزی واسم وجود نداشت که دوست داشته باشم و بخوام انجامش بدم!

فقط تکرار بود در کنار خاطرات تلخ !

درطول زندگیم ، هیچ وقت بچه ی درسخونی نبودم ! اما همیشه نمراتم عالی بود !

یادمه گاهی وقتا  مامانم و نونو (خواهرم) گیر میدادن تقلب می کنی !

این اواخر نه ورزشو ادامه دادم  نه گیتار !و نه نمازمو میخوندم !الکی شبو روز میکردم و روز رو شب ! فقط گهگاهی صادق هدایت میخوندم و  یه وقتاییم میومدم وبلاگ مینوشتم و اونم که ...........

بیشتر رو حوادث تلخ و آدمایی که آزارم میدادند مانور میدادم !

اما الان می فهمم خیلی چیزا ارزش اینو ندارن که آدم بخواد به اونا فکر کنه!

اصلا حیف سلولای مغزی من که بخواد حتی یاد و خاطراتی بی ارزش توش ذخیره بشه !

دیگه نمیخوام خودمو درگیر گذشته کنم !

گذشته گذشت ورفت !

 از حالا به بعد .......

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |